خرید بک لینک

داستانهای آینده شرح حال یکی از هموطنان ما در سال ۱۴۱۲ خورشیدی است. در هر قسمت از این داستان طنزآلود با ماجراها و مصائب این هموطن در دنیای فنآوری همراه میشویم. در قسمت پیشین آقای کانازاده از مطالعات مفصلش راجع به مایکروسافت و جایگاه آن در دنیای تکنولوژی با شما سخن گفت. در این قسمت خواهیم دید که او تصمیم خود راجع به خرید عینک ویندوزی را چگونه عملی میکند. با ما همراه باشید.

به انجمن کاربران ناراضی ویندوز خوش آمدید!

وقتی اعضای خانواده یعنی همسر و پسرم میفهمند که قصد دارم هالولنز بخرم، ابتدا با من قهر میکنند. بعد که میبینند قهر کردنشان فایده ندارد، مرا تهدید میکنند. همسرم میگوید که اگر عینکی به جز عینک اپل به صورتم بزنم دیگر با من زندگی نخواهد کرد. پسرم هم میگوید اگر چنین اتفاقی بیفتد نمیداند چطور سرش را جلوی دوستانش بالا بگیرد. او سالها به دوستانش پز داده که پدرش کلهخرترین و بیشعورترین آیشیپی است که در تمام دنیا وجود دارد. به او حق میدهم، و خودم هم یک زمانی به این کلهخری افتخار میکردم. اما ماجرا آنقدر که آنها فکر میکنند پیچیده نیست. یک عینک ویندوزی که این حرفها را ندارد. اگر دیدم خیلی بد است، میگذارمش کنار یا سیمکارت ایرانسلم را در آن میگذارم و به عنوان عینک دوم ازش استفاده میکنم.

ولی آنها دستبردار نیستند. وقتی میبینند تهدید کردن هم فایدهای ندارد (به قول پروفسور حسابی هیچوقت یک ایرانی را تهدید نکن) دست به دامن بزرگترهای فامیل میشوند و پدربزرگم را میفرستند که با من صحبت کند. بر خلاف آنچه تصور کردهام، پدربزرگم اما حرفهای زیادی برای گفتن دارد. از جوانیاش تعریف میکند که در آن روزگار با شور و شوق یک لومیا ۸۳۰ سبزرنگ برای مادربزرگم هدیهی تولد خریده، اما بعدا بابت این کادو خفت و خواری زیادی کشیده است. پدربزرگم میگوید: «تا همین دو سال پیش که به رحمت خدا رفت، هیچ وقت منو به خاطر اون همه لودینگ و ریزومینگ نبخشید… لحظههای آخر که بالاسرش بودم توی چشماش دیدم که حسرت FaceApp هنوز هم توی دلشه… من خیلی اشتباه کردم… تو این اشتباه رو نکن پسرم…» پدربزرگم بعد از گفتن اینها چشمانش خیس میشود و برای این که گریهاش را نبینم از اتاق میرود بیرون.

من اما نمیخواهم عینک را برای همسرم بخرم. هیچ نیازی هم به اپلیکیشن خاصی ندارم. صرفا میخواهم بهانهای برای وارد شدن به گروهی از آدمها داشته باشم که انگار همهشان به نوعی از مازوخیسم نهان مبتلا هستند. میخواهم بدانم به جز پولی که برای خرید گجتهایشان دادهاند، چه علتی برای باقیماندن در این پلتفرم دارند.

به هر حال کار خودم را میکنم و با وبسایت وینفون که قرار است عینک ویندوزیام را از آنجا بخرم تماس هالوگرافیک میگیرم. وقتی تماس برقرار میشود، در دفتر کوچکی ظاهر میشوم که یک میز و چندین جعبه و کارتن دورتادور آن تنها وسایلی است که در آن اتاق دیده میشود. آقایی هم پشت میز ایستاده است. سلام میکنم و میگویم برای خرید هالولنز ۹۵۰ مزاحم شدهام. طرف میگوید: «مزاحم نشو آقا.» و بعد میخواهد تماس را قطع کند که میگویم: «مزاحم چیه؟! واقعا میخوام عینک بخرم، تو سایتتون چک کردم، موجود بود». چشمانش گرد میشود و بعد از این که مطمئن میشود من قصدم جدی است، فریاد میزند: «علی، احمد، شایان».

سه نفر از دری که در پشت من قرار دارد با حالت سراسیمه وارد اتاق میشوند و خیره به آقای پشت میز نگاه میکنند. او میگوید: «یه نفر میخواد هالولنز بخره!» بعد چهارتایی با هم فریادی از خوشحالی میکشند و یکیشان میدود و از توی همان اتاق پشتی جعبهای خاکگرفته میآورد و میگذارد روی میز. ظاهرا همان هالولنز معهود است. بعد از این که از سالم بودن آن مطمئن میشوم، به صورت الکترونیکی هزینهاش را حساب میکنم و قرار میشود که آن را چند ساعت بعد بیاورند جلوی در خانه تحویل دهند.

دو سه ساعت بعد از این تماس زنگ خانهمان به صدا در میآید و بعد از باز کردن در، همان آقایی که پشت میز دیده بودم دوان دوان عینک را به دستم میرساند و بعد هم مرا بغل میکند و صورتم را میبوسد و میگوید: «خیلی مردی!». بعد هم خداحافظی میکند و میرود.

همسرم را صدا میزنم و با هیجان به او میگویم: «بالاخره رسییید!» همسرم اما اخمهایش را در هم میکند و میگوید: «برو به کرتانا جونت بگو.» بعد هم رویش را از من برمیگرداند و میرود. عینک را از جعبهاش خارج میکنم و بعد از این که میگذارم چند ساعت روی شارژر بیسیمش بماند، آن را به چشمانم میزنم.

در یک کلام، فوقالعاده است. در این لحظه همهی آنهایی را که در این پلتفرم ماندهاند را درک میکنم. طی کردن مراحل راهاندازی عینک بسیار لذت بخش است. عینک را که روشن میکنید کرتانا (که یک بار سعادت دیدارش را در تماس هالوگرافیک با دوستم داشتهام) با وقار و با شخصیت در مقابلتان ظاهر میشود و میپرسد به چه زبانی باید با شما صحبت کند. فارسی را انتخاب میکنم و کرتانا شروع میکند خوشآمد گویی و پرسیدن سوالاتی که دانستنشان برای راه اندازی عینک ضروری است.

در میان این مکالمهی کاملا رسمی با کرتانا، صدای گریهی همسرم را میشنوم که از پشت سرم میآید. سرم را برمیگردانم و میبینم همینطور که دارد به صورت لایو ماجرا را از طریق عینکش در اینستاگرام پخش میکند، میرود دست پسرم را میگیرد و گریان و گزارشکنان و ناسزاگویان از خانه خارج میشوند. کرتانا که گویا این روابط پیچیدهی انسانی حالیاش نمیشود مدام تکرار میکند: «حساب کاربری مایکروسافت دارید یا میخواهید بسازید؟». شاید هم حالیاش میشود و میخواهد به همسرم بیاعتنایی کند. نمیدانم.

با وجود ضربهی عاطفیای که خوردهام، همه چیز عالی پیش میرود. عینک راه میافتد و کاشیهای زیبای ویندوز (که تا حالا آنها را از نزدیک ندیده بودم) مقابل چشمانم و روی دیوار، روی میز، روی در توالت، روی کاشیهای مستراح یا هرجای دیگری که به آن نگاه کنید ظاهر میشود. اما همه چیز تا وقتی که درون استور نرفتهاید عالی است و بعد از آن ناگهان کاخ آرزوهایتان فرو میریزد. میخواهم تلگرام را نصب کنم که دو ساعت طول میکشد تا اپلیکیشن استور باز شود. با خودم میگویم طبیعی است که یک اپلیکیشن در اولین بار بازشدندش طول بکشد، اما به زودی میفهمم که این طول کشیدن هنگام باز شدن نه فقط محدود به بار اول نیست، که به اپلیکیشن استور هم محدود نمیشود. در واقع یا باید لوگوی اپلیکیشنها را زیاد ببینید یا کلمهی Loading و Resuming را. بالاخره استور باز میشود و تلگرام را سرچ میکنم و با انتخاب من، این برنامه شروع میکند به نصب شدن.

وارد حساب تلگرامم که میشوم تازه فرق تلگرام عینکهای اپل و عینکهای ویندوزی را متوجه میشوم. یادم هست که پارسال اپلیکیشن تلگرامم از این نسخهای که در استور ویندوز هست کاملتر بود. اما خب مهم نیست. مگر این قابلیتهای جدیدی که به تلگرام اضافه شده مثل نوتیفیکشن سنتر و بخش نیوزفید و تماس هالوگرافیک و غیره چقدر به کار یک آدم میآید؟ مهم این است که آدم عینک خودش را دوست داشته باشد و از استفاده از آن لذت ببرد.

برای همین میروم سراغ نصب باقی اپلیکیشنها. نیمی از آنها در استور وجود ندارد. مخصوصا شبکهی اجتماعی «جوکارو» که یک سالی هست ایجاد و خیلی معروف شده است. در اینترنت خواندهام که قرار است یک نسخهی شخص ثالث از این اپلیکیشن در استور ویندوز هم بیاید، اما شرکت گردانندهی جوکارو فعلا قصدی برای عرضهی اپلیکیشن ویندوزی ندارد، این یعنی هیچگاه قرار نیست اپلیکیشن ویندوزی این شبکهی اجتماعی به ویندوز بیاید. به هرحال مجبور میشوم برای استفاده از این عینک و بیاستفاده نماندنش، سه چهار اپلیکیشن رسمی عقبافتاده و قدیمی، همراه با پنجاه اپلیکیشن شخص ثالث نصب کنم. اپلیکیشنهای شخص ثالث البته مشکل خاصی ندارند، فقط تبلیغاتشان که نصف میدان دید آدم را میپوشاند کمی آزار دهنده است.

برای این که با همسرم آشتی کنم و ماجرا را از دلش در بیاورم با او تماس میگیرم. تصویر هالوگرافیکم در خانهی پدریاش ظاهر میشود و از او خواهش میکنم که به خانه برگردد. او اما در جواب میگوید: «تا زمانی که اون زنیکه (کرتانا) توی اون خونه باشه من پامو اونجا نمیذارم.» در همین حین کرتانا کنارمان ظاهر میشود و در جواب او میگوید: «آیا میدانستید برای نصب کرتانا نیاز به عینک ویندوزی ندارید و اپلیکیشن کرتانا روی عینکهای اپل و گوگل هم نصب میشود؟» بعد هم لینک اپاستور و گوگلپلی در میان من و همسرم شناور میشود.

همسرم عصبانیتر میشود و میگوید: «همین امروز میبری اون عینک مسخره رو میفروشی». ناچارم به او حقیقت را بگویم: «هیچ کس یه عینک ویندوزی دست دوم رو نمیخره، حتی اگه نصف قیمت بدی». طبیعی است که آنقدر ناراحت است که تماس را قطع میکند و من دوباره تنها میشوم. برای رفع احساسات بدی که بر من مستولی شده، سری به تلگرام میزنم و میبینم تعداد زیادی پیام برایم آمده است و من متوجه نشدهام، چون تلگرام ویندوز حتی نوتیفیکیشنهایش هم درست کار نمیکند.

اما باز هم اشکال ندارد. در تمام مدت از این مطمئن و خوشحال بودهام که بالاخره اپلیکیشن سلفی مایکروسافت که من در عینکهای اپل به آن معتاد بودم را میتوانم به صورت کاملتر در عینکهای ویندوزی تجربه کنم، یا مثلا شنیده بودم که کیبوردهای بینظیر سویفتکی متعلق به مایکروسافت است و بنا بر این طبیعی است که انتظار داشته باشم بهترین قابلیتهای آن را در عینکهای ویندوزی ببینم. اما گشت و گذار دیگری در تنظیمات و فروشگاه ویندوز این را به من میفهماند که انتظاراتم فقط خیالاتی واهی است و برای استفاده از بهترینهای مایکروسافت باید به همان عینک اپلیام میچسبیدم.

بعد از روبرو شدن با همهی این ماجراهای تلخ، میروم در گوشهای از خانه کز میکنم و به این فکر میکنم که آیا کار درستی کردهام یا نه. در همین احوالات ناگهان ایمیلی از طرف مایکروسافت برایم میآید. داخل آن نوشته است که آنها در هفتهی آینده پشتیبانی خود را از اپلیکیشن ایمیل ویندوز هالوگرافیک قطع خواهند کرد و از آن تاریخ به بعد، نمیتوان از این اپ استفاده کرد و برای استفاده از ایمیل باید از طریق مرورگر اقدام کنم. در آخر ایمیل هم لینک دانلود اپلیکیشن آتلوک از اپاستور و گوگلپلی را گذاشته است. کرتانا را نگاه میکنم که روبرویم روی مبل نشسته و احساس میکنم در دلش دارد حماقت مرا مسخره میکند.

تازه با تمام وجودم درد را احساس میکنم. حالا میفهمم که همهی آن ده بیست نفری که مثل من عینکهای هالوگرافیک ویندوزی خریدهاند چه حالی دارند. حالا میفهمم چرا چهل درصد حجم اینترنت را فحشهای کاربران مایکروسافت تشکیل داده است. برای این که خشم خودم را تخلیه کنم، به سایت وینفون میروم و زیر پستی با عنوان «مایکروسافت پیشتیبانی خود را از اپلیکیشن ایمیل در ویندوز هالوگرافیک قطع میکند!» هرچه از دهانم در میآید مینویسم. کاربران وینفون هم به نشانهی موافقت با فحشها نظرم را لایک میکنند و به این ترتیب به انجمن کاربران ناراضی مایکروسافت پذیرفته میشوم. به خودم تبریک میگویم، بالاخره موفق شدم!

این داستان ادامه دارد. هفته بعد در همین روز و همین ساعت منتظر قسمت بعدی آن باشید…

منبع : وینفون
  • پنج شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۶ ۲۲:۰۰
  • ۵ نظر
  • مهدی محمدی
  • فان فون

5 پست

مهدی محمدی

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 30 تير 1396 ساعت: 5:31

صفحه بندی