
داستانهای آینده شرح حال یکی از هموطنان ما در سال ۱۴۱۲ خورشیدی است. در هر قسمت از این داستان طنزآلود با ماجراها و مصائب این هموطن در دنیای فنآوری همراه میشویم. در قسمت پیشین آقای کانازاده (راوی داستان) ماجرای بازدیدش از موزهی تلفنهای هوشمند را برای شما تعریف کرد. اما در روزگار او خبری از تلفنهای هوشمند جز در موزهها و خاطرهها نیست و تکنولوژی دیگری جای تلفنها را گرفته است: عینکهای هوشمند. در این قسمت، قهرمان داستان ما دردسرهایش را برای خرید یک عینک جدید شرح میدهد.
سال ۱۴۱۲ خورشیدی معادل ۲۰۳۳ میلادی است. من و پسر هشت سالهام سوار بر پراید عزیزمان در حال رفتن به یکی از مراکز خرید بزرگ اقلام تکنولوژی در تهران هستیم. پسرم از یک هفتهی پیش که عینک جدید اپل با نام آیگلس فایو اس به بازارهای آمریکا وارد شده مدام اصرار میکند که برایش بخرم تا بتواند با آن به دوستانش پز دهد. از او شرمندهام که کمی دیر شده و احتمالا این عینک از دیروز در تهران به فروش میرسیده و هنوز برایش نخریدهام، این یک فاجعه است. اما او مرا درک میکند که تمام این مدت داشتم پسانداز میکردم. به هرحال امروز که روز تعطیل است با هم راه افتادهایم که حتما برای او و خودم و همسرم هر کدام یک عینک بخریم و آن فرو کنیم در چشم دوستان و بدخواهانمان. در زیرزمین نود و پنجم پاساژ تازه افتتاح شدهی «هشتسو» که آن را روبروی ساختمان قدیمی چارسو ساختهاند ماشین را پارک میکنم و با هم میرویم به سمت طبقات روی زمین یعنی بخش فروشگاهها.
اول به یکی از فروشگاههای بزرگ طبقهی اول که شعبهی اصلی شرکت «سیبگستران سفید و لاکچری پایتخت» است و از طریق پنج شرکت واسطه عینکهای هولوگرافیک اپل را از دوبی وارد میکند سر میزنیم. از یک کارمند فروشگاه که تیشرت آبی پوشیده و کارت مشخصاتش را به سینه نصب کرده قیمت عینک جدید اپل را میپرسم. طرف فکر میکند از آنهایی هستیم که فقط برای پز دادن سراغ اپل آمدهایم و بنا بر این از تکنولوژی هیچ نمیفهمیم. نمیداند که من از بچگی در حال خرید محصولات اپل بودهام و خودم اولین آیفون شش اس را در تهران با قیمت هشت میلیون تومان خریدهام. (آن موقعها دلار سه هزار و پانصد تومن بود… یادش بخیر) فروشنده میگوید «ویندوز» عینکهای ما بر خلاف سایر فروشگاههای غیر مجاز اپل، آی او اس پانزده است و اگر از ما عینک بخرید برایتان اپلآیدی مجانی میسازم و با پانصد هزار تومان اضافه پنجتا برنامهی جدید هم برایتان نصب میکنم که سعی میکنم یکی از آنها تلگرام باشد. وقتی میبینم طرف میخواهد سرمان کلاه بگذارد چیزی نمیگویم و دست پسرم را میگیرم و از فروشگاه بیرون میآیم.
من از عینکهای سامسونگی و گوگلی و هر برندی جز اپل خیلی بدم میآید. به پسرم هم توصیه کردهام که به همهی آنهایی که عینکهای اندرویدی دارد بگوید شما همان بدبخت و بیچارههایی هستید که پول ندارند عینک اپل بخرند. و خب طبیعی است که وقتی از جلوی فروشگاههایی که عینکهای سامسونگ و سونی و غیره میفروشند رد میشویم بلند بلند فحش میدهیم و فرار میکنیم. عینکهای ویندوزی را هم من تاحالا از نزدیک ندیدهام اما شنیدهام اپلیکیشنهایش کم است و رابط کاربریاش هم بیروح است. البته رابط کاربری این عینکها را هم از نزدیک ندیدهام، اما چون همه میگویند، پس حتماً بیروح است. به هر حال برای محکمکاری یکی دو تا مغازهای که ادعای فروش عینک ویندوزی داشتند را هم به فحش میبندیم. در همهی طبقات دنبال عینک اپل میگردیم و متاسفانه هیچ کدام از آنها قیمتشان زیر صد میلیون تومان نیست. هیچ کدام از فروشندهها هم این عینک جدید را برای تست روی میزهایشان نگذاشتهاند. آنهایی که گذاشتهاند هم خاموش است و عملاً نمیتوان ازشان استفاده کرد. وقتی علت ماجرا را از یکی از فروشندهها میپرسم جواب میدهد: «اونی که روی چشم خودت و بچته چیه؟». معلوم است: «آیگلس فایو». فروشنده میگوید: «آیگلس فایو اس همون آیگلس فایوه که ده تا ایموجی بهش اضافه شده. عینک خودت رو ببین انگار آیگلس فایو اس رو دیدی». حرفش منطقی است و برای همین در مغازههای بعدی به هنگام قیمت گرفتن عینک خودمان را به دست میگیریم و نگاه میکنیم… چقدر زیباست.
بعد از سر زدن به همهی فروشگاههای عینک اپل و فحش دادن به مغازههای دیگر، برای رفع خستگی در طبقهی بالای هشتسو که فودکورت است کمی استراحت میکنیم و چیزی میخوریم. هنگام گاز زدن به چیزبرگر دوبل ایتالیایی، دو دو تا چهارتایی که قبلا انجام دادهام را یک بار دیگر انجام میدهم. عینک فایو اس شانزده ترابایتی اپل یک هفته پیش با قیمت دو هزار دلار معرفی شده است. با دلار سی هزار تومانی فعلی میشود شصت میلیون تومان. بگوییم سی الی چهل میلیون هم دلالها بکشند روی آن، میشود حدود نود تا صد میلیون تومان. نمیدانم چرا همهی مغازهها قیمتهایشان بالای صد میلیون است. به پسرم میگویم تنها راه، مراجعه به «چارسو» است. این را که میگویم همهی افرادی که پشت میزهای دور و برمان نشستهاند برمیگردند و با تعجب و ترس مرا نگاه میکنند. پسرم هم آب دهانش را قورت میدهد.
چند سالی هست که چارسو همان نقشی را در بازار گجتهای الکترونیک ایران پیدا کرده که سالها پیش پاساژ علاءالدین داشت و حالا باقیماندهی فروشندههای علاءالدین پس از آتشسوزی به چارسو نقل مکان کردهاند. وقتی تصمیم خود را میگیریم به طبقهی منفی نود و پنجم میرویم و از صندوق عقب ماشین لباسهای مخصوص چارسو را درمیآوریم و میپوشیم. این لباسها ما را از انواع خطرات جانی که در چارسو ممکن است پیش بیاید محفاظت میکند و دو کپسول اکسیژن هم به آنها متصل است که درصورت پیش آمدن هر اتفاقی تا یک ساعت میتوانیم به کمک آنها نفس بکشیم.

وقتی وارد چارسو میشویم ارزش فضای باز و بزرگ هشتسو را میفهمیم. به سختی راهمان را در میان آنهایی که کلاه از سرشان برداشته شده، آنهایی که کلاه بر سرشان گذاشته شده و آنهایی که دستگاههای قلابی میفروشند باز میکنیم. بعد از کلی جستجو به یکی از مغازههای تنگ و تاریکی که پشت ویترین عینک فایو اس گذاشته است وارد میشویم. سی بار سلام میکنیم تا بالاخره یکی از جوانهای پشت دخل سرش را بلند میکند. قیمت عینک مورد نظر را میپرسم و در کمال تعجب میگوید نود و پنج میلیون! خیلی خوشحال میشوم. به پسرم میگویم اینجا را روی نقشهی عینکت علامت بگذار تا از چندجای دیگر هم قیمت بگیریم، اگر قیمتی پایینتر پیدا نکردیم، میآییم همینجا.
از چندجای دیگر هم میپرسیم و قیمت همهی فروشندهها بالای صد میلیون است. بنا بر این به سراغ همان جوان بیاعتنا میرویم. دوباره بعد از سی و دوبار اعلام وجود کردن سرش را بلند میکند. بعد از نیمساعت و انجام چندین کار دیگر، بالاخره سه عینک برای ما میآورد و جعبهشان با خشونت باز میکند. بدون این که از ما بپرسد، سه عدد محافظ صفحه را هم از غلاف در میآورد و میچسباند روی عینکها. میپرسم این محافظها دانهای چند است؟ میگوید اینها از نوع محافظهای سه بعدی با تکنولوژی نانوگلیسرین است و شیشهی عینک را از دمای پانصد درجهی سلسیوس محافظت میکند. در زمستان هم اصلا بخار نمیکند. تازه اگر شانس بیاورید روی بعضیهایشان یک جفت برفپاککن هم گذاشتهاند. من و پسرم کلی ذوق میکنیم. دوباره قیمت را میپرسم و میگوید دانهای ده میلیون ناقابل و چون شما هستید اجرت چسباندن هر کدام را فقط پنج میلیون تومان حساب میکنم. از او تشکر میکنم که اینقدر دلسوز ما و عینکهای ماست.
خلاصه بعد از چسباندن محافظهای صفحه و خریدن سه قاب ژلهای برای عینکها، از مغازه خارج میشویم و خوشحالیم که همان عینکی که یک هفته پیش در نیویورک، پکن، توکیو و لندن فروخته شده است را در دست داریم. من و پسرم عینکهایمان را به چشم میزنیم و بعد از وارد کردن اپلآیدی و گول زدن هوش مصنوعی اپل (که اگر بفهمد شما ایرانی هستید یا در ایران قرار دارید عینک را به صورت خودکار منفجر میکند) شروع میکنیم به دانلود تلگرام. به جز حاشیههای عینک که مثل قبلی کمی اذیت میکند همه چیزش عالی است. همانطور که در تلگرام و با چشمک زدن چند گیف را برای پسرم فوروارد میکنم، از در پاساژ خارج میشویم و میبینم جلوی در پاساژ همان نوع محافظ صفحهی آیگلس فایو اس که آقای فروشنده روی عینکهایمان چسباند را بساط کردهاند. از دستفروش قیمت میگیرم و میگوید: «دونهای دو هزار تومن، سهتا بخری میدم دونهای هزار و پونصد».
با پسرم برمیگردیم که به فروشنده موضوع را بگوییم، شاید اشتباه کرده باشد. برمیگردیم و میبینیم مغازهای که تا چند لحظهی پیش باز بود حالا درش بسته است و کرکره را هم دادهاند پایین. حساب کار دستم میآید و به پسرم میگویم سعی کند از این ماجرا درس بگیرد و از همان اول برود سراغ آن فروشگاهی که جنسش را از همه گرانتر میفروشد. بعد دوباره یاد این حقیقت میافتیم که همان عینکی که یک هفته پیش در نیویورک، پکن، توکیو و لندن فروخته شده است را روی چشمانمان داریم و ذوق میکنیم. بعد از رفتن به پارکینگ هشتسو و سوار شدن به پرایدمان با چند چشمک دو سهتا گیف سگ و گربهی دیگر برای پسرم میفرستم تا در ترافیک تهران سرگرم شود. خودم هم به کانال «ببین با کیا شدیم دویست میلیون» سر میزنم و سعی میکنم خودم را برای چند میلیون تومان ناقابل ناراحت نکنم.
2 پست
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان