
داستانهای آینده شرح حال یکی از هموطنان ما در سال ۱۴۱۲ خورشیدی است. در هر قسمت از این داستان طنزآلود با ماجراها و مصائب این هموطن در دنیای فنآوری همراه میشویم. بخشی از این دنیا را مایکروسافت و ویندوز رقم خواهند زد.
سال ۱۴۱۲ خورشیدی معادل ۲۰۳۳ میلادی است. من و پسر هشت سالهام سوار بر پراید صفر کیلومتری که به تازگی و با کلی قرض و بدهکاری خریدهایم به قصد بازدید از موزهٔ موبایل و تلفن همراه به خیابان جمهوری تهران آمدهایم. این موزه را بعد از آتشسوزی سال ۱۴۰۷ خورشیدی پاساژ علاءالدین که باعث کشته شدن دو میلیون نفر از هموطنانمان و فروریختن کامل ساختمان شد در همان محل قدیم پاساژ ساخته و به تازگی افتتاح کردهاند. مثل پنجاه سال گذشته ترافیک است و جایی برای پارک نیست. ماشین را در فاصلهٔ پنج کیلومتری موزه پارک میکنم و بعد پیاده به سمت آن برمیگردیم. جلوی موزه چند نفر بساط کردهاند و لنزهای واقعیت مجازی و عینکهای واقعیت افزودهٔ قلابی ساخت چین با برند سامسونگ و اپل میفروشند. به پسرم میگویم به آنها توجه نکند و میرویم سمت باجهٔ بلیتفروشی.
به ساختمان که نگاه میکنم میبینم انصافا نمای ساختمان را همان قدر کریه و زشت ساختهاند که آن موقعها بود. به ساختمان وارد میشویم و بعد از مدخل اصلی بنا، سالنی است به نام «عبرت». چندین اسکلت آدمیزاد دور تا دور فضا چیدهاند که در نگاه اول هیچ ارتباطی با حوزهٔ موبایل ندارند. به اسکلتها نزدیک میشویم و میبینیم در توضیحات کنار آنها نوشتهاند: «این پنج اسکلت باقیماندهٔ آخرین نسل از طرفداران پلتفرم موبایل مایکروسافت (ویندوزفون، نه ببخشید ویندوز موبایل) هستند که گونهٔ آنها ده سال پیش منقرض شدهاند و تا کنون هیچ مورد دیگری از این موجودات گزارش نشده است.» گویا هر پنج نفر به علت استفاده از موبایل ویندوزی به شکل ناراحت کنندهای جان به جانآفرین تسلیم کردهاند. آخرین آنها در سال ۱۴۰۲ خورشیدی میخواسته از میدان انقلاب به میدان ولیعصر برود و به علت نداشتن اپ اسنپ یا تپسی سوار ماشین شخصی شده است. اما هیچ وقت به مقصد نرسیده و چند سال بعد استخوانهایش در کنار یک عدد لومیا ۱۵۲۰ (که قاتل محترم از خیر برداشتن آن گذشته) در یکی از شهرهای اقماری اطراف تهران پیدا شده است. من و پسرم فاتحهای برای روح او میخوانیم و به سالن بعدی که نام آن «اختراع دوباره» است وارد میشویم.
این سالن که در طراحی آن از زندانهای قرون وسطی الهام گرفته شده مربوط به محصولات شرکت اپل و خصوصا آیفونهای این شرکت است. البته هنوز هم اپل در حال تولید آیفون است، اما چون این روزها هیچکس تلفن همراه استفاده نمیکند و لنزها و عینکهای هوشمند جای آنها را گرفته است، آیفون فقط در ایران فروش دارد. مردم آن را میخرند و میگذارند در سفرهٔ هفتسین کنار آینه. چند سالی است که گذاشتن آیفون کنار آینه به یکی از رسوم ایرانیان تبدیل شده است. سالن «اختراع دوباره» دارای یک ویترین طولانی است که آیفونها را از نسخهٔ اوریجینال تا آخرین مدل آن چیدهاند. پسرم از من میپرسد: «چرا فقط تا آیفون ۶ رو توی ویترین گذاشتن؟». بهش میگویم: «مگه نبینی تا آیفون ۲۲ در ویترین وجود داره؟». جواب میدهد: «کو؟ اینا که همهاش آیفون ۶ و آیفون ۶ پلاسه.» جواب میدهم که: «دقت کن. مگه نمیبینی توی هر مدل جای خط آنتن روی گوشی تغییر کرده؟!» پسرم تازه دوزاریاش میافتد و از این همه تغییرات که در نگاه اول معلوم نیست شگفت زده میشود. بعد از آن پسرم اصرار میکند که از آقایی که در گوشهٔ سالن پشت پیشخوان ایستاده آیفون ۲۲ اس (هفتسین ادیشن که رنگش گرینگلد است) بخریم تا به جای آیفون بیستی که قدیمی شده امسال بگذاریم سر سفرهٔ هفت سین. همین کار را میکنیم و بعد با خوشحالی به سالن بعدی میرویم.

سالن بعدی که از دو سالن قبلی خیلی بزرگتر است نامش «امنیت» است و هوای بسیار سنگینی دارد. دور تا دور سالن پر است از گوشیهای رنگ و وارنگی که هر چندتای آنها در یک ویترین مخصوص چیده شدهاند و نامی خاص در بالای هر ویترین نوشته شده است. مثل «سامسونگ»، «سونی»، «شیائومی»، «وانپلاس» و غیره. در این سالن پنج هزار ویترین وجود دارد که چهارهزار و نهصد و هشتادتای آن مربوط به کمپانیهای چینی است. از یکی از مسئولان موزه علت هوای سنگین این سالن را میپرسم، جواب میدهد: «برای درک بهتر وضعیت پلتفرم موبایل شرکت گوگل هوا را سنگین و پر از ویروس کردهایم تا مراجعان خودشان ماجرا را بفهمند.»
من و پسرم بعد از تشکر از این مسئول دلسوز به سمت بزرگترین ویترین که متعلق به شرکت سامسونگ است حرکت میکنیم. هنوز به ویترین مورد نظر نزدیک نشدهایم که انفجاری در آن رخ میدهد و بعد با سی درصد سوختگی به خودمان میآییم و متوجه میشویم این انفجار هم در راستای درک بهتر ما از کیفیت تلفنهای سامسونگ صورت گرفته است. چند پرستار حاضر در سالن ما را به صورت سرپایی مداوا میکنند. از ترس انفجاری دیگر از خیر نزدیکتر شدن به ویترین سامسونگ میگذریم و به سمت ویترین سونی میرویم. پسرم دوباره میپرسد که چرا همهٔ گوشیهای این ویترین مثل گوشیهای آیفون تکراری است. من که دیگر حوصلهٔ توضیح ندارم با یک پسگردنی به او میفهمانم که باید دقت بیشتری کند. او هم همینکار را میکند و متوجه تفاوتهای گوشیهای موجود در ویترین میشود.
بعد از ویترین شرکت سونی، ویترین شیائومی قرار گرفته است که درون آن یک عدد شمشیر آغشته به خون گذاشتهاند. پسرم کنجکاو میشود که چرا به جای گوشی درون این ویترین شمشیر است. برایش توضیح میدهم که به علت قیمت ارزان گوشیهای شیائومی و عدم امکان رقابت سایر شرکتها با آن، در سال ۲۰۲۰ طرفداران سامسونگ و اپل و سونی در اقدامی هماهنگ به شرکت و کارخانهٔ تولید گوشیهای شیائومی حمله کردند و با شعار «شرکتهای محبوب ما هزینهٔ تحقیق و توسعه دارند اما شیائومی فقط بلده کپی کنه» همهٔ کارمندان و کارکنان و رؤسای آن را از دم تیغ گذراندند و حالا این شمشیر را برای درس عبرت در این ویترین گذاشتهاند که مبادا کسی دوباره جرئت کند گوشی مقرون به صرفه تولید کند. پسرم که مثل من علاقهٔ چندانی به محصولات غیر اپلی ندارد و همچنین به علت اتفاقات قبلی حال چندان خوبی ندارد از من میخواهد بیخیال باقی ویترینها شویم و به سالن آخر موزه که نام «گوسفند» بر آن گذاشتهاند برویم. من هم قبول میکنم و به این سالن که راه دسترس به آن یک پلهبرقی خراب است وارد میشویم.
این سالن خیلی بزرگ است و پر از عکس و تصاویر متحرک. این عکسها و تصاویر متحرک مربوط به جنگ جهانی سوم است که پنج سال پیش با محوریت دو ارتش بزرگ آیشیپها و اندشیپها در سرتاسر دنیا به وقوع پیوست و حدود یک میلیارد و پانصد میلیون نفر کشته و زخمی بر جای گذاشت. در این موزه میتوان تصاویری از سلاحهای به کار رفته در این جنگ و اسنادی نیز مربوط به آن مشاهده کرد. این تصاویر آنقدر وحشیانه و دلخراش است که احساس میکنم دیدنشان برای پسر هشتسالهام مناسب نیست. هرچند پسرم چندان هم با این جنگ بیگانه نیست، چون خودم یکی از سربازان فعال آن بودهام. پسرم با دیدن عکسها و تصاویر یاد خاطراتی از این جنگ که برایش تعریف کردهام میافتد و از من میخواهد دوباره ماجرای مجروحیتم در این جنگ را برایش تعریف کنم.

پسرم را به آغوش میکشم و همینطور که با پای مصنوعی حاصل از این جنگ لنگلنگان از موزه خارج میشوم برایش تعریف میکنم که همین پاساژ علاءالدین را هم من و یکی دیگر از آیشیپها برای نابودی اندشیپها آتش زدیم. قدم در خیابان که میگذاریم هوای آلودهٔ تهران هردوی ما را به سرفه میاندازد. مجبوریم در این هوا پنج کیلومتر به سمت ماشین راه برویم. پسرم میگوید به جای این که برویم به سمت ماشین چرا پیاده نمیرویم خانه که در یکی از کوچههای اطراف موزه است. کمی فکر میکنم و میبینم حق با اوست. برای همین به سمت خانه راه میافتیم و به باعث و بانی آلودگی هوا و ترافیک فحش میدهیم.
1 پست
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان